|
فقط خداحافظ... برای همیشه ... (پایان)
دوست داشتم در آن هنگام که سر بر روی شانه هایت نهاده بودم. زمان را متوقف می کردم و برای یک بار هم شده حتی برای یک ثانیه زمان در دست من می بود. امروز توانستم تیشه بر ریشه خار ننگین نفس سرکش وجودم بزنم و با طناب محبت تو مهارش نمایم و توانستم خود را در کنار ریشه گل نیلو فری تو پیدا کنم و با تو ما شوم و هستی را معنایی دیگربخشم. نمی دانم آن روز در چشمان تو به دنبال چه می گشتم اما می دانستم آنچه که به دل من آرامش می دهد در چشمان تو پنهان شده است. آری تو با سادگی هرچه تمام دست من را در دست روزگار گذاشتی تا زمانه را به نظاره بنشینم . به خیالم امروز روز آزادی توست تویی که به دنبال گذشت از من بودی تویی که به خیالم راهنمایم بودی تا مقصد را بیابم نمی دانم باز پا بر این جادة به ظاهرزیبا خواهم گذاشت یا نه . آری بیشتر از اینها می توان ثابت و پابرجا ماند آری بیشتر از اینها می توان همچون نگاه مردگان خیره شد ثابت ماند بر دود یک سیگار و خیره شد بر یک فنجان خالی آه آری بیشتر از اینها… نمی دونم امشب چرا دل به دریا زده ام و دوست دارم بنویسم برای بودن یا نبودن برای با تو بودن باید از تو گذشت یا برای با تو بودن باید از بودن گذشت؟؟؟؟؟؟؟؟جواب این سوال رو کی می دونه؟!
دلم تنگه کوچه های باریک خدا است، دلم تنگ صدای پروردگار است
نمیدانم.نمیدانم چرا بغض را نمی توان نوشت.نمی دانم چرا ؟ مگر بغض تنها سه حرف ندارد؟ پس چرا نمی توان آن را نوشت؟ می خواهم بغضم را بنویسم.خوب سرخط..... سلام مهدی جان...سلام....جواب نمی دهی؟ شاید جواب می دهی و من نمی شنوم ... من که صدای تو را نمیشنوم ... اما میدانم تو صدای مرا میشنوی... پس قسمت میدهم به حرفهایم گوش کن.دلم تنگ است. همان بغضی که نمی توانستم بنویسم ،الان در گلویم است. بخدا قسم راست میگویم اقا جان شرمندتم اقا جان پیرو خوبی نبودم ولی میخوام باشم اقا جان دلم از همه دنیا و ادماش گرفته اقا جاننننننننن دلم از بی انصافیه ادما گرفته اقا جان خدایا کمکم کن دستمو بگیر خدایا همیشه میگفتم چرا منو با پول امتحان نمیکنی تا بتونم به اونایی که میبینم گرفتارن کمک کنم و یه گوشه از مشکلشونو حل کنم خدایا تو صبرت زیاده بعد توگفتی اخه من اگه بخوام به بنده هام کمک کنم که تو رو لازم ندارم خودم کمکشون میکنم حتما صلاح نمیدونم چرا بتو بدم که بهشون بدی خودم بهشون میدادم ولی خدا جون پس وسیله یعنی چی؟ خدایا تو صبرت زیاده ولی من صبر ندارم خدایا دست دوستانمو که التماس دعا داشتنو بگیر خدایا کمکشون کن خدایا دست بنده هاتو به حق امام زمانت بگیر..... خدایا این دم عیدی به بنده هات عیدی بده دستشونو بگیر و تو خونه دلشون شادی بکار خداجونم خیلی دوستت دارممممممممممممممم تو بهترین چیزی هستی که من دارم که اگه تورو نداشتم روزگارم تیره و تار بود خداجونم خیلی وقت بود که نیومده بودم برات بنویسم خیلی دلم برات تنگ شده بود خدایا تنهام نزار خدایا کمک کن که ... خدایا .......... خیلی.........دوستت دارم...... راستی مهدی جان..همان بغضی که گفتم نمیشود نوشت الان بر روی نوشته ام جاری شده .........
قبل از ازدواج مرد: آره، دیگه نمیتونم بیش از این منتظر بمونم بعد از ازدواج متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید !!! _____________________________________________________________________ اخیرا کشف کردند که حرف مورد علاقه ی دختر های ایرانی در زبان فارسی ( پ ) و ( خ ) می باشد، مثلا : دوست دارند که ( پول ) ( خرج ) کنند. ( پسر ) ( خر ) کنند. ( پدر ) ( خام ) کنند. ( پراید ) ( خرد ) کنند. ( پاسپورت ) بگیرند برن ( خارج) . ( پر رو ) و ( خوشگل ) باشند و ... این داستان ادامه دارد... _______________________________________________ داستان ما داستان یک دانشجو است که توانست در 5 ترم فارغ شود، امیدواریم داستان هیچ کدام از شما به مانند این داستان نباشد؛ ترم اول: خوشحالی- شادی- قبول شدم- «تبریک»- کیف سامسونت- کلاس گذاشتن- خودبزرگ بینی- اعتماد به نفس کاذب- بحث سیاسی، فرهنگی- آدم حسابی- فرهیختگان جامعه- نخبگان مملکت- آینده سازان کشور- روزنامه- جزوه- کتاب- درس- نت برداری- حضور، غیاب- صندلی ردیف اول- سرچ تحقیق در سایت گوگل- امید به آینده- تلفن به مامان:"مامان! دانشگاه خیلی خوبه!" ترم دوم: سلام- خوبی؟- دختر،پسر- اکبری- صالحی- احمدی- این خوبه- اون بهتره- انتخاب اصلح- فردا قشنگه- حضور،غیاب- آیینه- آب شونه- عطر- ادکلن- آینه- گرفتن جزوه- صندلی ردیف وسط- بازم سلام- چت- اوه آخر ترمه!- شب امتحان- معدل 12- تلفن به مامان:"مامان! دانشگاه بد نیست!" ترم سوم: تریپ پروانه ای- ندا- کافی شاپ- قرار- نیومد-قرار- ایندفعه اومد- ضدحال- رفت(به همین راحتی!)- غصه- دلتنگی- افسردگی- دوست بد- سیگار- کلاس دودره- واسه من هم حاضر بزن- شب امتحان- جزوه ندارم- تقلب- ده- مشروط- تلفن به مامان:" میگذره!" ترم چهارم: مخ زدن- نگین- افسانه- آرزو- المیرا- ردیفه!- خونه[ ]- سیگار- دود- بنگ- حوصله ندارم- بی خیالی- غیبت- غیبت- غیبت- صحبت با استاد- تقلب- ده- اتاق استاد- مشروط- مامان زنگ می زنه:"پسرم خوبی؟!" ترم پنجم: خواب- بیداری- خونه- سیگار- بی حوصلگی- زغال خوب- شیشه- تبدیل شدن به یک رفیق ناباب برای بقیه- خواب- بیداری- خونه- شیشه- بی حوصلگی- ذغال خوب- خواب ... خواب ... خواب ... خواب ... – نه انگار بیدار بشو نیست، مرده!!- از مرده شور خونه تلفن به مامان:"بیاین،بچه تون رو ببرین!" و اینگونه بود که این دانشجو در پنج ترم توانست فارغ شود ... البته از زندگی!!
به یاد گذشته نشستم و مینویسم ،نمی دونم از چی برای کی واصلا برای چی؟ نمیدونم نوشتن رو از کی شروع کردم،آن هم برای تو شاید اولین بار که با یه سلام شروع شد می دونم یادت نیست،مثل همه ی گذشته ای که از یاد بردی ،مثل همه ی اتفاقاتی که فرداش هم یاد نیاوردی ،دیروزی رو که من درآن بودم. امروز ننشستم که متهمت کنم ؛نه باور کن متهم همیشه من بودم ؛متهم همه ی بدی هات من بودم،پرسیدم چرا؟و متهم شدم محکوم به دروغ شنیدن،معلق بودن،با اضطراب عاشق بودن،با ترس نفس کشیدن.... فهمیدن همه اینا سخته چون تو نه من بودی و نه من تو . امروز بین همه فراموشی هات باور کن،باور کن که متهم همه جنگها من بودم و فراموش کن،چیزی از خوبیها و سوکوتم رو به یاد نیار.آسوده از بین خاطراتی که به یاد نداری بدیهام رو به یاد بیار و راحت فراموشم کن. حتی حواست رو جمع کن از جایی نگذر که از سیاهچال خاطراتت ،خاطری از من رو به یاد بیاری. مثل من نباش تقویم نداشته ات رو ورق نزن، دنبالم نگرد خاطره ای رو زنده نکن. راضی به خیس شدن چشمای قهوه ای رنگت هم نیستم،با خیسی چشمای خودم می سازم. یاد مغرورانه هامون هم نیافت،یاد لجاجت هامون هم نیافت،نمی خوام صدای جلز و ولز قلبت بشنوم.راضی به سوختن قلبت هم نیستم.با آتش دل خودم میسازم. می سازم مثل همه چند ماهی که ساختم و نفهمیدی چطور مثل همیشه مغرورانه برو نگاهی به من،خودت گذشته کارهات ننداز من متهمم شاید این جزا برای جرمم کم بود چون متهمم آسوده بروووووو
و باید رفت... همه چیز به پایان رسید! آری وقت رفتن است... وقت سفر کردن و دل کندن... وقت جدایی... پای رفتن نیست... اما باید رفت... رفت و مقصد را جست! نمی دانم به کدامین سو می روم... اما می روم... باید ادامه داد... هنوز مانده... مسیر طولانی و مقصد دور... هم شادم و هم غمگین!!! شادم از پایان و غمگینم از پایان!!! کوله بارم را بسته ام... آماده ی سفر... اما دل کندن دشوار است از عزیزان!!! رسم روزگار این است... جدایی از کسانی که دوستشان داری!!! سخت است اما چاره ای نیست! دلم برای همه تنگ می شود... رفتن اجباریست... ماندن بعید... تنها باید رفت و سفر کرد!!! تنها باید ادامه داد!!! آری می روم... خدا نگهدار... برای همیشه خداحافظ....
رفتی و شکستی
پیش از آنکه تو را ببینم و با تو همسفر جاده های زندگی شوم ، پیش از آنکه تو بیایی و مرا از حال و هوای دلگرفته ام رها کنی معنای واقعی عشق را نمیدانستم و عشق برایم بی معنا بود... پیش از آنکه تو بیایی قلب من بازیچه ای بیش نبود همیشه آرزوی یک لحظه تنهایی میکرد ! عزیزم تو آمدی و هوای قلبم را بهاری کردی ، تو را برای همیشه لایق قلبم میدانم ! عشق را با تو شناختم ای یار همیشه وفادارم ، همیشه ماندگارم ! تو یک عشق جاودانه ای ، عشقی که هیچگاه نمیمیرد و نمیسوزاند قلبم را ! پیش از آنکه تو بیایی آرزوی تو را داشتم ، روزی صدها بار تو را از خدا میخواستم ! تو آمدی ، با عشق آمدی ، هدیه کردی به من محبتهایت را و قلبم را عاشق قلب مهربانت کردی ! هر چه بخواهم از خوبیهای تو بگویم نمیتوانم ، تو بهترینی عزیزم ... تویی عزیز دلم ، گلم ، همدمم ..... فدای تو ، هر وقت بخواهی میشوم قربان تو .......... خیلی دوستت دارم عزیز دلم ، تو یعنی عشق ، یک عشق بی پایان ..... چه صفایی دارد این زندگی با تو ، چه لذتی دارد لحظه های عاشقی در کنار تو .. چقدر تو مهربانی ، فدای قلب مهربانت ... حالا که عشق را با تو شناخته ام بگذار به تو بگویم که بدجور عاشقت هستم ! حالا که معنای دوست داشتن را به من یاد دادی بگذار به تو بگویم که خیلی دوستت دارم ..... حالا که زندگی تنها با تو شیرین است بگذار بگویم که بدون تو هرگز .... ای بهترینم حالا که تو را دارم دلم بیشتر از همیشه شاد است ..... خیلی خوشبختم از اینکه تو را دارم ، هیچوقت تنهایت نمیگذارم ، با تو میمانم تا لحظه ای که در این دنیا مهمانم ! بیا با هم یکی باشیم بیا با هم یکی باشیم ، نه من بی تو باشم و نه تو تنها باشی ! بیا تا عاشق هم باشیم ، تو با عشق من زندگی کن و من با عشق تو نفس میکشم بیا برای همیشه با هم بمانیم ، با خیال تو زندگی نمیکنم ، همیشه با عشق تو عاشقترینم ! بیا با هم همصدا شویم و ترانه عشق را بخوانیم ، من برای تو میخوانم و تو برای عشقمان بخوان ! بیا تا گلهای باغ زندگی را دسته دسته بچینیم و بهم هدیه دهیم ! بیا تا سرزمین عشق را با حضورمان گلباران کنیم ، شهر عشق را ستاره باران کنیم، تو از من بگو ، تا من نیز از مهربانی های تو بگویم ! بیا با هم یکدل باشیم ، و یک نفس به عشق هم نفس بکشیم ! عشق ما پاک است ، مظهر این پاکی تویی عشق ما مقدس ، قبله گاه من تویی ! بیا با هم باشیم ، با هم بمانیم و یکرنگ باشیم ! عشق من تویی، عشق تو منم ، عشق ما خداست ، پس به خدا خیلی دوستت دارم ! بیا با هم وفادار باشیم ، نه من بی وفا باشم و نه تو پر از گناه باشی ! عشق ما همیشگیست ، تویی سرچشمه این جاودانگی ! ای مهربانم برای من باش ، با من یکی باش و دوستم داشته باش زیرا که من به تو و وجود پر مهرت نیاز دارم ! عزیز دلم تویی ، مهربانم، همه هستی ام تویی ! عشق من تویی ، همه زندگی ام تویی !
تویی درخشانترین ستاره در میان تمام کهکشانها در آسمان زندگی تویی همان ستاره سهیل همانطور دست نایافتنی
! تویی لایق یک قلب بی ریا مثل قلب پاکت ...
! همزبان من تویی ، ای تو که با درد دلهای عاشقانه ات مرا به رویاها میبری ! همسفر با من بمان ، تنها نگذار مرا ! سیر کن مرا در قلبت ، هیچگاه رها نکن مرا ! همسفر مرا دوست داشته باش ، عاشقم کن ، در حسرت عشقت نگذار مرا ! همسفر ، همنفست دلش همیشه با تو است ، همنفس ، همسفرت تا آخر راه زندگی با تو است ! ای همیشه یارم تویی عشق ماندگارم .. میخواهم امشب به تو بگویم آسمانی تاریک ، انتظار شبانه برای دیدن چهره ماه تو .... پایان انتظار دیدن چهره ماهت ، نفسی تازه از یک دیدار عاشقانه در میان ستارگان همراه با چند قطره اشک شوق در چشمهایم ! در تب و تاب گفتن کلامی که به تو بگویم دوستت دارم ! اما نمیتوانم! تو را میپرستم بعد از او که تو را برایم آفرید ! امشب رازی در دلم نهفته است که تا به حال قلبم آن را به تو نگفته است ! میخواهم امشب به تو بگویم ...... بگویم که ...دیگر تنها نیستم ! از لحظه ای که تو آمدی بی قرار یک لحظه تنهایی برای باور این عشق رویایی هستم! تنها نیستم ، یا با تو ام یا به یاد تو ..... میخواهم امشب به تو بگویم .... بگویم که... خیلی خوشبختم از اینکه تو را دارم ! ت و را دارم و روزی صدها بار او که تو را به من داد شکر میکنم ! تو برایم یک هدیه باارزشی ، هدیه ای از طرف خدا ، برای این قلب تنها ، تا آخر دنیا ! میخواهم امشب به تو بگویم ... بگویم که بدون هرگز ... هرگز نمیتوانم ، بمانم در این دنیا ، نفس بکشم ، زندگی کنم برای فردا ... یک فردای پوچ که بی تو نه لحظه قشنگی در آن است و نه پایان شیرینی دارد ! امشب میخواهم به تو بگویم ... بگویم تو را میخواهم برای همیشه ، تا آخرین نفس ، آخرین نفسی که به عشق تو با همان نفس آخر از این دنیا بروم ! میخواهم امشب به تو بگویم ، بگویم که .... تو .... را ....خیلی دوست دارم ... منتظر دیدار تو هستم، سهل است بگویم که گرفتار توهستم،
من در پی این حادثه غمخوار تو هستم،
هر چند که دور از منی و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم ..... گویم دوستت دارم ... شاید تصور کنی تنها چند واژه ای ساده را در کنار هم گذاشته ام و جمله ای را بیان کرده ام. ... اما ... این تنها یک جمله نیست. دنیای لبریز از رویاهای سبز و سرخ ... همین جمله ی کوتاه ... آری ... همین چند واژه خود کتابیست سرشار از معنا ... دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست در خلوتی عاشقانه با قلبم ، در همنشینی با عشق به تو می اندیشم ای بالاتر از عشق! لحظه ای را از روزگار خواسته ام تا با قلبم تنها باشم ، و در خلوت عشق با تو به رویاها روم ! حتی لحظه ای که در کنارم نیستی ، در این خلوت عاشقانه در خاطر من هستی! همه ی ثانیه های زندگی ام یاد تو در قلبم است و عشق تو سرچشمه ی گرمای وجودم! چشمانم را میبندم حس میکنم در کنارمی ، و در انتظار نوازش های تو مینشینم ! تو را در آسمانها میبینم ، مثل یک ستاره میدرخشی و من تو را از پرده ی سیاه آسمان میچینم ! تو مال من میشوی و قلبم با حضور تو درخشان و آسمان بی تو تیره و تار ! صدای سکوت در این خلوت عاشقانه با حضور عشق چه زیبا شده، عشق من ،
یاد تو در قلبم تبدیل به انتظار و بی قراری شده! انتظار برای حضور تو در خانه ی عشق و گویا باز یک شب پر از آرامش! شبی پر از آرامش با نوازش های عشق ، لبهایم تشنه نیست تو تنها سخن بگواز عشق! حالا که در کنارم نیستی و در قلبم نشستی ، پنجره ی قلبم را رو به دشت عاشقان باز میکنم و با تو فریاد میزنم ، فریاد عشق، و باز مینشینم به انتظارت در خلوت عشق
بیا تا عاشق هم باشیم ، تو با عشق من زندگی کن و من با عشق تو نفس میکشم بیا برای همیشه با هم بمانیم ، با خیال تو زندگی نمیکنم ، همیشه با عشق تو عاشقترینم !
بیا با هم همصدا شویم و ترانه عشق را بخوانیم ، من برای تو میخوانم و تو برای عشقمان بخوان !
بیا تا گلهای باغ زندگی را دسته دسته بچینیم و بهم هدیه دهیم !
بیا تا سرزمین عشق را با حضورمان گلباران کنیم ، شهر عشق را ستاره باران کنیم، تو از من بگو ، تا من نیز از مهربانی های تو بگویم !
بیا با هم یکدل باشیم ، و یک نفس به عشق هم نفس بکشیم !
عشق ما پاک است ، مظهر این پاکی تویی عزیزم، عشق ما مقدس ، قبله گاه من تویی عزیزم !
بیا با هم باشیم ، با هم بمانیم و یکرنگ باشیم !
عشق من تویی، عشق تو منم ، عشق ما خداست ، پس به خدا خیلی دوستت دارم !
بیا با هم وفادار باشیم ، نه من بی وفا باشم و نه تو پر از گناه باشی !
عشق ما همیشگیست ، تویی سرچشمه این جاودانگی !
ای مهربانم برای من باش ، با من یکی باش و دوستم داشته باش زیرا که من به تو و وجود پر مهرت نیاز دارم
!
همزبان من تویی ، ای تو که با درد دلهای عاشقانه ات مرا به رویاها میبری !
تنها نیستم ، یا با تو ام یا به یاد تو .....
میخواهم امشب به تو بگویم .... بگویم که... خیلی خوشبختم از اینکه تو را دارم !
ت و را دارم و روزی صدها بار او که تو را به من داد شکر میکنم !
تو برایم یک هدیه باارزشی ، هدیه ای از طرف خدا ، برای این قلب تنها ، تا آخر دنیا !
میخواهم امشب به تو بگویم ... بگویم که بدون هرگز ...
هرگز نمیتوانم ، بمانم در این دنیا ، نفس بکشم ، زندگی کنم برای فردا ... یک فردای پوچ
که بی تو نه لحظه قشنگی در آن است و نه پایان شیرینی دارد !
امشب میخواهم به تو بگویم ... بگویم تو را میخواهم برای همیشه ، تا آخرین نفس ، آخرین نفسی که به عشق تو با همان نفس آخر از این دنیا بروم !
میخواهم امشب به تو بگویم ، بگویم که .... تو .... را ....خیلی دوست دارم ...
منتظر دیدار تو هستم، سهل است بگویم که گرفتار توهستم،
من در پی این حادثه غمخوار تو هستم،
هر چند که دور از منی و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم .....
گویم دوستت دارم ... شاید تصور کنی تنها چند واژه ای ساده را در کنار هم گذاشته ام و جمله ای را بیان کرده ام. ... اما ...
این تنها یک جمله نیست. دنیای لبریز از رویاهای سبز و سرخ ...
همین جمله ی کوتاه ...
آری ... همین چند واژه خود کتابیست سرشار از معنا ...
دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست در خلوتی عاشقانه با قلبم ، در همنشینی با عشق به تو می اندیشم
ای بالاتر از عشق!
لحظه ای را از روزگار خواسته ام تا با قلبم تنها باشم ، و در خلوت عشق
با تو به رویاها روم !
حتی لحظه ای که در کنارم نیستی ، در این خلوت عاشقانه در خاطر من هستی!
همه ی ثانیه های زندگی ام یاد تو در قلبم است و عشق تو سرچشمه ی گرمای وجودم!
چشمانم را میبندم حس میکنم در کنارمی ، و در انتظار نوازش های تو مینشینم !
تو را در آسمانها میبینم ، مثل یک ستاره میدرخشی و من تو را از
پرده ی سیاه آسمان میچینم !
تو مال من میشوی و قلبم با حضور تو درخشان و آسمان بی تو تیره و تار !
صدای سکوت در این خلوت عاشقانه با حضور عشق چه زیبا شده، عشق من ،
یاد تو در قلبم تبدیل به انتظار و بی قراری شده!
انتظار برای حضور تو در خانه ی عشق و گویا باز یک شب پر از آرامش!
شبی پر از آرامش با نوازش های عشق ، لبهایم تشنه نیست تو تنها سخن بگواز عشق!
حالا که در کنارم نیستی و در قلبم نشستی ، پنجره ی قلبم را رو به دشت عاشقان باز میکنم
و با تو فریاد میزنم ، فریاد عشق،
و باز مینشینم به انتظارت در خلوت عشق
تمام لحظه های زندگانیم خلاصه شد در تمنای یک لحظه ... یک لحظه نیازش . یک لحظه نگاهش و یک لحظه ... در چند قدم آخر زندگانیم دریافتم تمام راهم را اشتباه رفتم ... به آدم های اشتباهی دل سپردم و گم کردم ! زندگی را گم کردم ! و تمام راه در امید مقصدی خیالی دل به دل جاده داد ام ! حالا ... در این پایان ... به تلخی می گریم ! اما چه فایده ... مقصدم سرابی بیش نبود و تمام عمرم شد تمنای یک سراب ! دیگر خورشید فردا را ندارم . لحظه ی غروب امشب را هم از دست دادم ! و حاصل و دسترنجم شد تمام لحظه های سیاه بین غروب و طلوع ! سهم من این بود . سکوتی می کنم بلندتر از تمام هق هق هایم .. سکوتی می کنم به عمق تمام آرزو هایم ! به تلخی تمام نرسیدن هایم و به پوچی تمام داشته هایم ! سکوتی می کنم به یاد لحظه های تمنایت ! به یاد شبهایی که رویایت دلیل خواب ام بود و دیدارت شوق زندگانیم ! چه تلخ است قصه ی پایان ! و من .... به این تلخی تن دادم و به پایان رسیدم ! خورشید فردا از آن توست ! فردا و تمام فرداهایم هدیه به چشمانت .... هدیه به چشمانی که نیازش دیرگاهی امید زندگانیم بود ! افسوس که از من خسته دریغش داشتی ... افسوس .... شاید آخرین کلام من باشد ...
در این سوی زمان ...............................................................
سلام بر محرم سلام بر کربلا سلام بر عاشورا
باز محرم آمد و ناله هایش برای
باز محرم آمد و دلتنگی هایش برای
باز محرم آمد و دل شکستگی هایش برای
دهه اول محرم که می شود بغض عجیبی روی سینه ام سنگینی
می کند و اشک ها در چشمم دو دو می زند و منتظر
تلنگری است که جاری شود ... کاش به جای این همه دل
نازکی کمی هم از صبر زینب می آموختم که در سخت ترین
شرایط محکم بایستم تا دشمن بلرزد ... کاش به جای این
همه بی تابی کمی از استقامت حسین می آموختم و کمی از
وفاداری ابوالفضل .... و کاش ذره ای از جوانمردی حسین
در وجود ما بود ... کاش
.....
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفسی بالاتر برود!اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دورایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن،خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرادوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم که نمیشود!اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!و بالاخره...اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوستداری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.
تو برام تنهاترینی./ تو برام قشنگترینی./ تو نگینی روی انگشتر قلبم./ کاش میش
د تو دام چشمهات اسیر همیشه بودم./ کاش میشد منو میدیدی که برات دارم می
میرم./ نمیخوام بی تو بمونم، چون دیگه
چیزی ندارم./ کاش می شد گلهای عشقم یه گلستانی می ساختند./ من میون دشت گلهام، تو بالا خورشید، روزهام کاش می شد./ چشمهای پاکت، ماه شبهای دلم بود، دیگه قصه ای ندارم، چون حالا من تو رو دارم./ واسه دوست داشتن چشمهات،
واسه اون ناز نگاهت، به شکار شب و روزم باشه، اشکالی نداره، بذار از عشقت بسوزم./
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که
خیلی دوست داره. .وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه. وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته. وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه. وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد. وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش
اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z برابر
26-25-24-23-22-21-20-19-18-17-16-15-14-13-12-11-10-9-8-7-6-5-4-3-2-1 باشد ... آن گاه داریم ...
کار سخت
HARD WORK H+A+R+D+W+O+R+K 98%=11+18+15+23+4+18+1+8
دانش
KNOWLEDGE K+N+O+W+L+E+D+G+e 96%=5+7+4+5+12+23+15+14+11
دوست داشتن
LOVE L+O+V+E 54%=5+22+15+12
خوشبختی
LOCK L+O+C+K 47%=11+3+21+12 (
بیشتر ما تصور نمی کنیم که این مورد خیلی مهم است؟؟) پس چه چیز صد در صد را می سازد؟
پول؟... نه!!! MONEY M+O+N+E+Y 72%=25+5+14+15+13
راهبری؟.... نه!!! LEADERSHIP L+E+A+D+E+R+S+H+I+p 97%=16+9+8+19+18+5+4+1+5+12 هر مساله ای راه حلی دارد تنها اگز نگرشمان را تغییر دهیم. به قسمت بالا برگردید، به 100%واقعا به چه چیزی برای یک قدم پیش تر رفتن احتیاج داریم؟؟
نگرش ATTITUDE A+T+T+I+T+U+D+E 100%=5+4+21+20+9+20+20+1 این نگرش ما نسبت به زندگی و کار است که زندگی را 100%می سازد!!! نگرشتان را تغییر دهید، تا بتوانید زندگی تان را تغییر دهید!!! حالا شما جواب سؤال را می دانید چه کاری انجام خواهیم داد؟؟
نگرش، همه چیز است.
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه
می خواهم عشقت در دل بمیرد می خواهم تا دیگر، در سر، یادت پایان گیرد چه دعوایی بود... عقل داد می کشید و دل آروم آروم اشک می ریخت.هیچی نظر عقل رو عوض نمی کرد حتی شفافی اشک های دل،چون تصمیمش رو گرفته بود !!! یه پاک کن بزرگ برداشته بود و می خواست اون اسم رو از توی دفتر خاطرات حافظه پاک کنه. عقل می گفت: دیدی؟؟!! دیدی خیلی زود ما رو فراموش کرد؟ دل اشک ریختنش شدت گرفت عقل می گفت: دیدی؟؟!! دیدی چه بی رحمانه تو رو شکست؟ دل می گفت: اشکالی نداره، می بخشمش! عقل عصبانی تر داد زد و گفت: چند بار؟ بخشش حدی داره!! ولی دل دست عقل رو گرفته بود و نمی گذاشت که عقل به طرف اون دفتر خاطرات بره. عقل گفت: به خاطر خودت اجازه بده اون اسم رو از توی اون دفتر خاطرات حافظه پاک کنم و دل رو به گوشه ای هُل داد. بالاخره اون اسم رو توی اون دفتر پیدا کرد ولی هر چی با پاک کن روش کشید حتی کم رنگ هم نشد...! این چه جوهری بود که باهاش اون اسم رو نوشته بودند؟؟!!! کم کم اون اسم داشت کم رنگ می شد. عقل فکر کرد داره معجزه می شه، آره شاید معجزه بود چون اون اسم خود به خود داشت کم رنگ تر و کم رنگ تر می شد تا بالاخره اون اسم از توی دفتر خاطرات حافظه محو شد... عقل از اینکه موفق شده و به خواستش رسیده خوشحال به طرف دل رفت اما هرچی صداش زد دل جواب نداد... آره دل مرده بود اما به چه قیمتی؟؟ به قیمت اینکه عقل به خواستش رسیده؟؟؟!!!! اینجوریه که عقل به یه غول بی رحم تبدیل شده و دل به یه مظلوم که هیچ کس حرفش رو گوش نمی کنه.... کسی که دلش بمیره باز هم آدم زنده محسوب می شه؟ ما ای که خیلی راحت دل دیگران رو می شکنیم فقط یه فرقی با قاتل داریم، اونم عرضه ایه که قاتل داره و بلده حداقل یه آلت قتلانه دستش بگیره...
لحظه های شیرینی که به تو دل بستم از تو پرسیدم من تو منی یا من تو؟؟ ! و تو گفتی : هر دو من به تو پیوستم گفتم ای کاش پناهم باشی همه جا و همه وقت دست تو در دستم تکیه گاهم باشی و تو گفتی هستم
تن رود همهمه ی عمر , من پر از وسوسه ی خواب میون باور و تردید , میون عشق و معما با تو پر شور و نشاطم , تو هیاهوی نگاتم مثل خنده رو لباتم , مثل اشک رو گونه هاتم دشت پونه های وحشی رنگ التماس و خواهش بیا گل واژه ی عشق رو با تو هم صدا بخونم
زندگی مثل یه پل قدیمیه... به این فکر نکن که اگه تنها ازش رد بشی دیرتر خراب میشه به این فکن که اگه افتادی کسی باشه که دستت رو بگیره و اونم تنها عشقته
یه روز توی کوچه ی عشق گفتم ازت سوال دارم تو رفتی اما اون چشات نرفته از خاطر و یاد
یه روز توی کوچه ی عشق گفتم ازت سوال دارم تو رفتی اما اون چشات نرفته از خاطر و یاد
چه به تنهایی جانم همدم
اگه یکشب در خونت یه گل پرپر رو دیدی با سه_چارتا قطره ی خون وقتشه اینو بدونی, یه نفر مُرده تو زندون... یه نفر که فکر میکرد عاشقته ولی جرأت نمیکرد خیال کنه لایقته یه نفر که تو ستارش بودی و شب تا صبح به آسمون نگاه میکرد یه نفر که خوب میدونست تو کی ای,از کجایی,مغروری یا خاکی ای؟ یه نفر به رنگ پاکی چمن یا به رنگ گریه ی یه یاسمن... دختری که آخر عاشقی بود در کنار لیلی ها جاش خالی بود
... اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها. اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم. اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم.... روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره . بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه....
قشنگی بود آروم و ناز و مهربون .... ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون .... اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون !!! ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون .... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون ...!!! حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون |
About
زن عشق می کارد و کینه درو می کند ... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر. می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی! برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی! او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟ و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...! و این رنج است... ستاره هستم و منتظر حضور ستاره ای و پا مهر شما.
Home
|